رنگ آبی هیچ چیز پیدا نیست
شاملو
شعر دیگری می خواهم
شعری که
بی رنگ باشد
۱۳۸۹ آبان ۴, سهشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
داستان کوتاه/نسکافه ی تلخ
دلم برای داستان کوتاه تنگ شده . داستان های دو یا سه صفحه ای که تمام حس و حال لحظه ای ات را توی آن می ریزی . این روزها هر روز یک حال و هوا دارم گاهی بیشتر از یکی . صبح یک جور شب جور دیگر . رمانم در گیر ذهن پریشان من شده است. مثل من نمی داند به کجا می رسد. دلم داستان کوتاه می خواهد داستانی که در یک نشست دو ساعته تا حال و هوایم عوض نشده تمام شود . شاید داستان کوتاه مال نویسنده های عجول است و رمان را کسانی می نوسند که صبرشان زیاد است . یک داستان کوتاه توی این هوای پاییزی می چسبد مثل یک نسکافه ی تلخ.
۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
قسمتی از شعر سنگ آفتاب/ اکتاویو پاز
ای زندگی که باید تو را زیست، که ترا زیسته اند،
زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سربگردانی،
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود؛
اکنون آن لحظه فرا می رسد، به آرامی می آماسد،
به درون لحظه ی دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود.
زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سربگردانی،
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود؛
اکنون آن لحظه فرا می رسد، به آرامی می آماسد،
به درون لحظه ی دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود.
۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه
خاکستری
این که تمام مدت توی دلت چبزی چنگ بزند و تو نتوانی هیچ کاری کنی از حد تحمل خارج است . خسته ام خیلی خسته . گاهی دچار آن رگ پنهان رنگها می شوم به قول سهراب. این روز ها حال خوشی ندارم . آرامش کلمه ای است که مدتها پیش فقط شنیده بودمش و حالا حتی به یاد ندارم چه رنگی است . رنگهای زندگی همه در طیف خاکستری می گنجند و من در حسرت یک سرخی خونی یک زرد یک آبی دریایی هر روز می میرم و زنده می شوم . روزهای کشداری که شبهایش به کابوسهای بی خوابی مدام تبدیل می شود و من بدون اینکه بتوانم کاری کنم نگاه می کنم به آنچه می گذرد . وقتی نمی توانی هیچ حرفی بزنی . هیچ کاری کنی و فقط باید منتظر بمانی . انتظار مرا می کشد. حست را نمی توانی بگویی حتی اگر سرخ است باید خاکستری نشانش دهی . توی تنهایی خودت می مانی با همه ی سوالهای بی پاسخ و چرا هایی که مدام توی سرت می کوبد . همیشه دیر است همیشه . به قول فروغ تو هیچ وقت پیش نرفتی تو فرو رفتی . وقتی دیر می رسی دیگر چه کاری از دست تو بر می آید جز اینکه نظاره گر آنچه می گذرد باشی و هر روز چنگی که توی دلت می زند بیشتر شود . امروز بیشتر از همیشه خاکستری ام با این که در حسرت سرخی آتشی می سوزم.
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
نا تمام/ شعری از مریم حسین زاده
ترسی
میان لب هامان
کلمات را کج می کند
و گوش هامان
همچنان ناتمام می ماند
همیشه داستان تمام می شود
با کلاغی
که به خانه بر نمی گردد
میان لب هامان
کلمات را کج می کند
و گوش هامان
همچنان ناتمام می ماند
همیشه داستان تمام می شود
با کلاغی
که به خانه بر نمی گردد
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
بداهه 2
فرار و بازهم دور شدن. همیشه فقط دور شده ای . هیچ وقت یک جا ساکن نبودی . تا می خواستی به چیزی یا کسی عادت کنی ، می رفتی با سرعتی که حتی خودت هم باورت نمی شد
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
بداهه1
شبها کشدار شده اند شبهایی که پایان نمی یابند.
روز ها خالی و سرد می گذرند
باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد
وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و
تمام تنم را موریانه ها
می جوند
خرت خرت
دستهایم را گم کرده ام وقتی
سواری از من پرسید
نشانی آبادی را
و من
با دستهایی که نبودند
به سمت خرابه های
آنطرف رود اشاره کردم
رودی که پر از
هیچ بود
روز ها خالی و سرد می گذرند
باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد
وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و
تمام تنم را موریانه ها
می جوند
خرت خرت
دستهایم را گم کرده ام وقتی
سواری از من پرسید
نشانی آبادی را
و من
با دستهایی که نبودند
به سمت خرابه های
آنطرف رود اشاره کردم
رودی که پر از
هیچ بود
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
قسمتی از یک شعر اکتاویو پاز
می جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می نویسم،
کسی اینجا نیست، روز فرو می افتد، سال فرو می افتد،
من با لحظه سقوط می کنم، به اعماق می افتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینه ها
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کنند،
پا بر روزها می گذارم، بر لحظه های فرسوده،
پا بر افکار سایه ام می گذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه ام می گذارم،
من آن لحظه ای را می جویم که به دلکشی پرنده ای ست،
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرومی افتد،
کسی اینجا نیست، روز فرو می افتد، سال فرو می افتد،
من با لحظه سقوط می کنم، به اعماق می افتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینه ها
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کنند،
پا بر روزها می گذارم، بر لحظه های فرسوده،
پا بر افکار سایه ام می گذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه ام می گذارم،
من آن لحظه ای را می جویم که به دلکشی پرنده ای ست،
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرومی افتد،
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سهشنبه
انتشارات افراز
فکر می کنم که نوشتن داستان برای یک نویسنده از نوشتن ودفاع از انتشاراتی که کتابم را چاپ کرده است بسیار آسان تر است اما آنچه که من را وادار به نوشتن این موضوع می کند سخنانی است که بعضی از به ظاهر منتقدان در مورد انتشارات افراز گفته اند و این سخنان من را که به عنوان یک نام تازه ای اولین مجموعه داستانم را انتشارات افراز با شهامت و جسارت چاپ نمود بر آشفت . انتشاراتی که بدون هیچ پارتی بازی و شناختی از قبل چاپ کتابم را به عهده گرفت و تمام هزینه های چاپ را هم خودش بر عهده گرفت . در نمایشگاه کتاب سال 1388 برای خریدن دو کتاب از کورت توخو لسکی به غرفه این اتشارات مراجعه کردم و این سر آغاز آشنایی من با خانم کیان افراز بود. وقتی گفتم که من 5سال شاگرد استاد جمال میر صادقی بودم و چند داستانم برگزیده یا نامزد دریافت جایزه از مسابقات ادبی مختلف شده است ایشان با روی باز من را پذیرا شدند . شماره تلفنی رد و بدل شد و خود خانم افراز با چندین بار تماس با من ، مرا به تشویق چاپ کتابم کردند . به قول استاد میر صادقی : تاریخ ادبیات بسیار سخت گیر است و این که یک نویسنده ماندگار است یا نه را تاریخ ادبیات مشخص می کند. در کتاب عرق ریزان روح که این استاد برای راهنمای نویسندگان جوان نوشته اند می گویند : زمانی که حسینعلی مستعان کتاب های خود را با تیراژ 10000 نسخه در ایران به چاپ میرساند . صادق هدایت کتاب بوف کور خود را با چاپ سنگی و تیراژ 200 نسخه در هند به چاپ رساند . حال می خواهم بدانم کدام یک ماندگار شدند صادق هدایت یا حسینعلی مستعان.
به هر حال این انتشارات با جسارت نام های تازه ای را به ادبیات داستانی وارد نمود . واین زمان است که موفقیت این نویسندگان را مشخص می کند. فکر می کنم منتقدی که این سخنان را گفته است هیچ کدام از کتابهای نام تازه ای ها را نخوانده . چون این نام تازه ای ها نه چهره ی سینمایی بودند که وارد حوزه ی ادبیات داستانی شدند و نه با باند های ادبیاتی تماس داشتند .
مرهمی است زمان که همه چیز را مشخص می کند .
به هر حال این انتشارات با جسارت نام های تازه ای را به ادبیات داستانی وارد نمود . واین زمان است که موفقیت این نویسندگان را مشخص می کند. فکر می کنم منتقدی که این سخنان را گفته است هیچ کدام از کتابهای نام تازه ای ها را نخوانده . چون این نام تازه ای ها نه چهره ی سینمایی بودند که وارد حوزه ی ادبیات داستانی شدند و نه با باند های ادبیاتی تماس داشتند .
مرهمی است زمان که همه چیز را مشخص می کند .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
رمان
بعضی وقت ها فکر می کنی نویسنده شده ای . وقتی توی غرفه انتشاراتم برای کسانی که کتابم را می خریدند امضا می کردم این حس در من ایجاد شده بود . فکر می کردم همه چیز خوب است من خوبم من نویسنده هستم !!! اما حالا حتی یک کلمه به رمان نیمه کاره ام اضافه نمی شود . من مانده ام با یک رمان نیمه کاره که نمی دانم انتهای آن چه می شود . ذهنم در گیر شخصیت های آن است ولی نمی توانم بنویسمش . فقط می توانم منتظر بمانم تا این حس لعنتی تمام شود و پایان رمان به ذهنم برسد. دلم می خواهد رمانم پایان خوشی داشته باشد اما نمی دانم نمی دانم ........
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه
تفسیر داستان حلقه ها / جمال میر صادقی
آنچه داستان کوتاه « حلقه ها » را شاخص می کند ، کیفیت ارائه آن است و پرهیز از گفتن آنچه باید گفته شود ، پرهیز از داستان گویی و شرح ماجرای آنچه زوجی را به مرحله ی جدایی کشاند . گرایش به مکتب اکسپرسیونیستی و ثبت لحظه های زود گذر . لحظه هایی که یاد آور ویرانی و دگرگونی زندگی زن و شوهری است ، لحظه هایی از طبیعت و روز مرگی که در آن ها زندگی از دست رفته و به جدایی کشیده ، در آشتفگی و گل آلودی رودخانه ، درخت خزان زده ، برگ های زرد ، قرمز و نارنجی ، دیوار های ترک برداشته کوچه ها باز نمایی می شود.
بی حسی ، تلخی ، سردی رابطه ها در آنات گذرای زندگی بی تفسیر و توضیح ، غیر مستقیم و ملهم از ویژگی های مکتب اکسپرسیونیستی روایت شده است و منظره ها ، صحنه ها و حالت ها ، آن گونه که در لحظه و مکانی خاص ، ذهنیت پریشان شخصیت آن اثر می گذارد ، نشان داده شده ، توصیف و تصویری که از اعمال و حالت های او ارائه می شود ، بیشتر نمایشگر تاثیرات ذهنی او است تا واقعیت عینی . نویسنده گوشه هایی از حوادث را انتخاب کرده و در کنار هم قرار داده تا احساس و تاثیری را که آن ها بر او گذشته اند باز گو و به خواننده القا کند. از این رو ، خواننده باید خود از اشاره ها ، حرکت ها ، گفت و گوها و توصیف ها و تصویر ها و بن مایه ها به معنا و موضوع داستان پی ببرد و حالت های روحی درب و داغان او را دریابد.
من به طور موجز ، تا حدی که این تفسیر اجازه می دهد ، این گرایش اکسپرسیونیستی را در پرداخت و ارائه داستان کوتاه « حلقه ها» یکی یکی نشان می دهم که خود معنا و مفهومش را القا می کند، بی آنکه نیازی به توضیح و تفسیر من باشد .
اشاره :
" حلقه را توی انگشتش چرخاند . زیرش سفید می زد. آن را از انگشتش در آورد و روی تخت آرام قل داد. حلقه غلتید و روی زمین افتاد. "
حرکت:
" مرد با انگشت هایش روی لبه ی تخت ضرب گرفت . صدای رودخانه ی کف آلود ، با تق تق آن در هم می آمیخت.
" نکن."
" چی؟"
" میگم نکن ! سرم درد می کنه ." "
گفت و گو:
" عجب کبابی ، بخور تا سرد نشده ."
هوس سیگار کرده بود .
" اشتها ندارم ، سرم درد می کنه ."
توصیف ها و تصویر ها :
" ته رودخانه دو شاخه می شد . تکه شاخه ای خشکیده روی آب بالا پایین می رفت. گاهی به سنگ های کف رودخانه گیر می کرد. ولی امواج آب با فشار از سنگ جدایش می کرد و باز هم روی آب گل آلود بالا و پایین می رفت ."
بن مایه ها :
" صدای رودخانه از پشت سرش می آمد . سر چرخاند . رودخانه گل آلود و کف کرده از وسط دره می گذشت. به پشتی تخت تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.
" چقدر خسته ام"
سراسر داستان با همین شیوه ی اکسپرسیونیستی نگارش یافته است . نویسنده رفتار و حالت های روحی آن را ، سرسری و بی توجه ارائه نمی کند ، بلکه آن ها را چنان تصویر می کند که از شخصیتی شوریده و سودا زده و پریشان حال انتظار می رود. از این رو ، به ارائه نمادین و تجریدی واقعیت ها می پردازد . همین ارائه اکسپر سیونیستی است که بر خواننده تاثیر می گذارد و به او اجازه می دهد که در فهم و باز آفرینی داستان خود را سهیم بداند . پایان بندی داستان نیز بی هیچ واکنش عصبی و بگو و مگویی تنها از طریق تصویر پردازی صورت می گیرد:
" حلقه را از دستش در آورد . خطی سفید دور انگشتش حلقه زده بود . دکمه چراغ خواب را زد. همه جا تاریک شد."
مرد با چمدانش رفته و زن تنها مانده . چراغ خواب خاموش می شود . و همه جا تاریک ؛ پایانی که از این زندگی ها انتظار می رود.
بی حسی ، تلخی ، سردی رابطه ها در آنات گذرای زندگی بی تفسیر و توضیح ، غیر مستقیم و ملهم از ویژگی های مکتب اکسپرسیونیستی روایت شده است و منظره ها ، صحنه ها و حالت ها ، آن گونه که در لحظه و مکانی خاص ، ذهنیت پریشان شخصیت آن اثر می گذارد ، نشان داده شده ، توصیف و تصویری که از اعمال و حالت های او ارائه می شود ، بیشتر نمایشگر تاثیرات ذهنی او است تا واقعیت عینی . نویسنده گوشه هایی از حوادث را انتخاب کرده و در کنار هم قرار داده تا احساس و تاثیری را که آن ها بر او گذشته اند باز گو و به خواننده القا کند. از این رو ، خواننده باید خود از اشاره ها ، حرکت ها ، گفت و گوها و توصیف ها و تصویر ها و بن مایه ها به معنا و موضوع داستان پی ببرد و حالت های روحی درب و داغان او را دریابد.
من به طور موجز ، تا حدی که این تفسیر اجازه می دهد ، این گرایش اکسپرسیونیستی را در پرداخت و ارائه داستان کوتاه « حلقه ها» یکی یکی نشان می دهم که خود معنا و مفهومش را القا می کند، بی آنکه نیازی به توضیح و تفسیر من باشد .
اشاره :
" حلقه را توی انگشتش چرخاند . زیرش سفید می زد. آن را از انگشتش در آورد و روی تخت آرام قل داد. حلقه غلتید و روی زمین افتاد. "
حرکت:
" مرد با انگشت هایش روی لبه ی تخت ضرب گرفت . صدای رودخانه ی کف آلود ، با تق تق آن در هم می آمیخت.
" نکن."
" چی؟"
" میگم نکن ! سرم درد می کنه ." "
گفت و گو:
" عجب کبابی ، بخور تا سرد نشده ."
هوس سیگار کرده بود .
" اشتها ندارم ، سرم درد می کنه ."
توصیف ها و تصویر ها :
" ته رودخانه دو شاخه می شد . تکه شاخه ای خشکیده روی آب بالا پایین می رفت. گاهی به سنگ های کف رودخانه گیر می کرد. ولی امواج آب با فشار از سنگ جدایش می کرد و باز هم روی آب گل آلود بالا و پایین می رفت ."
بن مایه ها :
" صدای رودخانه از پشت سرش می آمد . سر چرخاند . رودخانه گل آلود و کف کرده از وسط دره می گذشت. به پشتی تخت تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.
" چقدر خسته ام"
سراسر داستان با همین شیوه ی اکسپرسیونیستی نگارش یافته است . نویسنده رفتار و حالت های روحی آن را ، سرسری و بی توجه ارائه نمی کند ، بلکه آن ها را چنان تصویر می کند که از شخصیتی شوریده و سودا زده و پریشان حال انتظار می رود. از این رو ، به ارائه نمادین و تجریدی واقعیت ها می پردازد . همین ارائه اکسپر سیونیستی است که بر خواننده تاثیر می گذارد و به او اجازه می دهد که در فهم و باز آفرینی داستان خود را سهیم بداند . پایان بندی داستان نیز بی هیچ واکنش عصبی و بگو و مگویی تنها از طریق تصویر پردازی صورت می گیرد:
" حلقه را از دستش در آورد . خطی سفید دور انگشتش حلقه زده بود . دکمه چراغ خواب را زد. همه جا تاریک شد."
مرد با چمدانش رفته و زن تنها مانده . چراغ خواب خاموش می شود . و همه جا تاریک ؛ پایانی که از این زندگی ها انتظار می رود.
حلقه ها ( یکی از داستان های مجموعه هیچ چیز اتفاقی نیست)
حلقه ها
کوچه باغ لیزاز باران بود و ديوارهاي كاهگلي در خم كوچه گم ميشد. برگها زرد، قرمز و نارنجی روی زمین ریخته بودند. چند جای دیوار ترک بر داشته بود . پشت خم کوچه، میدان مانندي بود دور تا دورش رستورانهای سنتی . روی یکی از تختها نشستند. صدای رودخانه از پشت سرش می آمد. سرچرخاند. رودخانه گل آلود و کف کرده از وسط دره ميگذشت. به پشتی تخت تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.
" آخيش ... چقدِ خسته ام. "
بالای سرشان، درخت گردویی نیم خزان ديده همراه باد شاخه هایش را تکان می داد. آب گل آلود به سنگهای بستر رودخانه می خورد و صدایش در دره می پیچید. از توی کیفش پاکت سیگاری در آورد: " کبریت داری؟"
مرد جیبهایش را گشت: " وقتی پیشخدمت اومد، بهش می گم بیاره. "
تك و توك، برگهای درخت گردو روی زمین می ریخت. مرد دستش را زیر چانه زده بود و به رفت و آمد پیشخدمتها و مشتریان نگاه می کرد. نگاهش روی انگشتان مرد ماند. حلقه نبود.
حلقه را توی انگشتش چرخاند. زیرش سفیدي ميزد. آن را از انگشتش در آورد و روی تخت آرام قل داد. حلقه غلتيد و روی زمین افتاد. به مرد نگاه کرد، رد نگاه مرد از روي برگها، جایی که حلقه افتاده بود می گذشت و به تخت روبهروی آنها می رسید. بلند شد و حلقه را از روی زمین برداشت. تکه برگی خشک به نگین آن چسبیده بود. با گوشهي روسریش تمیزش کرد و آن را توی انگشتش درست همان جایی که جا انداخته بود گذاشت. مرد با انگشت هایش روی لبۀ تخت ضرب گرفت. صدای رودخانۀ کف آلود با تق تق آن در هم می آمیخت.
" نکن!"
" چی؟"
" می گم نکن! سرم درد می کنه. "
پیشخدمت جلو آنها روی تخت سفرهي پلاستیکی پهن کرد .
"يه کبریت هم لطف كن بیار!"
ته رودخانه دو شاخه می شد. تکه شاخهای خشکیده روی آب بالا و پایین می رفت. گاهی به سنگ های کف رودخانه گیر می کرد، ولی امواج آب با فشار از سنگ جدایش می کرد و باز هم روی آب گل آلود بالا و پایین می رفت.
"عجب كبابي! بخور تا سرد نشده!"
هوس سیگار کرده بود.
" اشتها ندارم. سرم درد می کنه. "
سرش را به پشتی تخت تکیه داد . حلقه را توی انگشتش چرخاند و به غذا خوردن مرد نگاه کرد . مرد تکه های کباب را از هم جدا می کرد و با پلویی که از آن روغن می چکید ،می خورد . توی دلش چیزی چنگ ميانداخت. چشم هایش را بست و به صدای شرشر رودخانه گوش داد.
" پاشو بریم دیر می شه. آهای پسر! صورت حساب ما رو بیار. "
کوچهباغ لیز بود و تاریک. صدای پارس سگ ها از باغ های اطراف می آمد . مرد کنار او قدم بر می داشت . پایش به سنگی گیر کرد. سکندری خورد. دستش را به دیوار کاهگلی باغ گرفت. مرد به راهش ادامه داد. هر دو دستش را در جیب مانتواش كرد و پشت سر مرد راه افتاد. ماشین شان همان نزدیکی پارک شده بود . سوار ماشین شدند . خودش را به در چسباند. توی بزرگراه ترافیک بود . ماشین ها پشت هم قطار شده بودند . صدای بوق زدنشان آزارش می داد. ریز ریز جلو می رفتند . کمی جلوتر دو ماشین تصادف کرده بودند . سر چرخاند . آمبولانس گوشه ای ایستاده بود. کف زمین پارچه ای سفید بدنی را پوشانده بود . چشم هایش را بست. مرد نيمنگاهي انداخت: " چشماتو واسه چي ميبندي؟ زندگی همينه ديگه!" صدای موسیقی فضای ماشین را پر کرده بود.
ماشین جلودر پارکینگ ایستاد.
" تو برو بالا! ماشینو پارک می کنم می آم. "
کلید را توی قفل در چرخاند. مانتو و روسریش را روی مبل انداخت و از پنجره سالن به پایین نگاه کرد. مرد با تلفن همراه حرف می زد. پرده را انداخت و به اتاق خواب رفت.
روی تخت خواب دراز کشید. سیگاری آتش زد .انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد. دستگیرۀ در چرخید و مرد به اتاق آمد. رو به پنجره كرد و زیر سیگاری را روی شکمش گذاشت. صدای باز شدن در کمد توی گوشش پیچید. رويش را برگرداند. چمدان را از زیر تخت بیرون كشيد. دست هایش مدام در حرکت بود . لباسها را از کمد بیرون ميآورد و توی چمدان ميچپاند. روی انگشت مرد خط سفیدی افتاده بود .
" کفش مشکیهامو ندیدی؟"
" خوشحالم داری می ری."
مرد روی تخت نشست و سیگاری آتش زد. زیر سیگاری را به طرفش هل داد. کف زمین جورابها و لباسهای زیر مرد روی هم انباشته شده بود.
روی تخت خواب غلطی زد.
مرد سیگارش تمام شد. چمدان را برداشت و به طرف در اتاق رفت. چراغ خواب روشن بود.
سایهي مرد کج روی دیوار افتاده بود و چمدان به بزرگی یک کوه شده بود . صدای به هم خوردن در خانه توی گوشش پیچید. حلقه را توی انگشتش چرخاند . دستش را جلو چراغ خواب گرفت. سایهي دستش روی دیوار افتاد . سایه حلقه نداشت . حلقه را از دستش در آورد . خطی سفید دور انگشتش حلقه زده بود . دکمه چراغ خواب را زد. همه جا تاریک شد.
کوچه باغ لیزاز باران بود و ديوارهاي كاهگلي در خم كوچه گم ميشد. برگها زرد، قرمز و نارنجی روی زمین ریخته بودند. چند جای دیوار ترک بر داشته بود . پشت خم کوچه، میدان مانندي بود دور تا دورش رستورانهای سنتی . روی یکی از تختها نشستند. صدای رودخانه از پشت سرش می آمد. سرچرخاند. رودخانه گل آلود و کف کرده از وسط دره ميگذشت. به پشتی تخت تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.
" آخيش ... چقدِ خسته ام. "
بالای سرشان، درخت گردویی نیم خزان ديده همراه باد شاخه هایش را تکان می داد. آب گل آلود به سنگهای بستر رودخانه می خورد و صدایش در دره می پیچید. از توی کیفش پاکت سیگاری در آورد: " کبریت داری؟"
مرد جیبهایش را گشت: " وقتی پیشخدمت اومد، بهش می گم بیاره. "
تك و توك، برگهای درخت گردو روی زمین می ریخت. مرد دستش را زیر چانه زده بود و به رفت و آمد پیشخدمتها و مشتریان نگاه می کرد. نگاهش روی انگشتان مرد ماند. حلقه نبود.
حلقه را توی انگشتش چرخاند. زیرش سفیدي ميزد. آن را از انگشتش در آورد و روی تخت آرام قل داد. حلقه غلتيد و روی زمین افتاد. به مرد نگاه کرد، رد نگاه مرد از روي برگها، جایی که حلقه افتاده بود می گذشت و به تخت روبهروی آنها می رسید. بلند شد و حلقه را از روی زمین برداشت. تکه برگی خشک به نگین آن چسبیده بود. با گوشهي روسریش تمیزش کرد و آن را توی انگشتش درست همان جایی که جا انداخته بود گذاشت. مرد با انگشت هایش روی لبۀ تخت ضرب گرفت. صدای رودخانۀ کف آلود با تق تق آن در هم می آمیخت.
" نکن!"
" چی؟"
" می گم نکن! سرم درد می کنه. "
پیشخدمت جلو آنها روی تخت سفرهي پلاستیکی پهن کرد .
"يه کبریت هم لطف كن بیار!"
ته رودخانه دو شاخه می شد. تکه شاخهای خشکیده روی آب بالا و پایین می رفت. گاهی به سنگ های کف رودخانه گیر می کرد، ولی امواج آب با فشار از سنگ جدایش می کرد و باز هم روی آب گل آلود بالا و پایین می رفت.
"عجب كبابي! بخور تا سرد نشده!"
هوس سیگار کرده بود.
" اشتها ندارم. سرم درد می کنه. "
سرش را به پشتی تخت تکیه داد . حلقه را توی انگشتش چرخاند و به غذا خوردن مرد نگاه کرد . مرد تکه های کباب را از هم جدا می کرد و با پلویی که از آن روغن می چکید ،می خورد . توی دلش چیزی چنگ ميانداخت. چشم هایش را بست و به صدای شرشر رودخانه گوش داد.
" پاشو بریم دیر می شه. آهای پسر! صورت حساب ما رو بیار. "
کوچهباغ لیز بود و تاریک. صدای پارس سگ ها از باغ های اطراف می آمد . مرد کنار او قدم بر می داشت . پایش به سنگی گیر کرد. سکندری خورد. دستش را به دیوار کاهگلی باغ گرفت. مرد به راهش ادامه داد. هر دو دستش را در جیب مانتواش كرد و پشت سر مرد راه افتاد. ماشین شان همان نزدیکی پارک شده بود . سوار ماشین شدند . خودش را به در چسباند. توی بزرگراه ترافیک بود . ماشین ها پشت هم قطار شده بودند . صدای بوق زدنشان آزارش می داد. ریز ریز جلو می رفتند . کمی جلوتر دو ماشین تصادف کرده بودند . سر چرخاند . آمبولانس گوشه ای ایستاده بود. کف زمین پارچه ای سفید بدنی را پوشانده بود . چشم هایش را بست. مرد نيمنگاهي انداخت: " چشماتو واسه چي ميبندي؟ زندگی همينه ديگه!" صدای موسیقی فضای ماشین را پر کرده بود.
ماشین جلودر پارکینگ ایستاد.
" تو برو بالا! ماشینو پارک می کنم می آم. "
کلید را توی قفل در چرخاند. مانتو و روسریش را روی مبل انداخت و از پنجره سالن به پایین نگاه کرد. مرد با تلفن همراه حرف می زد. پرده را انداخت و به اتاق خواب رفت.
روی تخت خواب دراز کشید. سیگاری آتش زد .انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد. دستگیرۀ در چرخید و مرد به اتاق آمد. رو به پنجره كرد و زیر سیگاری را روی شکمش گذاشت. صدای باز شدن در کمد توی گوشش پیچید. رويش را برگرداند. چمدان را از زیر تخت بیرون كشيد. دست هایش مدام در حرکت بود . لباسها را از کمد بیرون ميآورد و توی چمدان ميچپاند. روی انگشت مرد خط سفیدی افتاده بود .
" کفش مشکیهامو ندیدی؟"
" خوشحالم داری می ری."
مرد روی تخت نشست و سیگاری آتش زد. زیر سیگاری را به طرفش هل داد. کف زمین جورابها و لباسهای زیر مرد روی هم انباشته شده بود.
روی تخت خواب غلطی زد.
مرد سیگارش تمام شد. چمدان را برداشت و به طرف در اتاق رفت. چراغ خواب روشن بود.
سایهي مرد کج روی دیوار افتاده بود و چمدان به بزرگی یک کوه شده بود . صدای به هم خوردن در خانه توی گوشش پیچید. حلقه را توی انگشتش چرخاند . دستش را جلو چراغ خواب گرفت. سایهي دستش روی دیوار افتاد . سایه حلقه نداشت . حلقه را از دستش در آورد . خطی سفید دور انگشتش حلقه زده بود . دکمه چراغ خواب را زد. همه جا تاریک شد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه
نقد
مجموعه داستان «هيچ چيز اتفاقي نيست» نوشته آتوسا زرنگارزاده شيرازي با حضور نويسنده و منتقدان علي الله سليمي، نزهت اميني، عفيفه صحبايي و نازنين عاشوري عصر روز يكشنبه 23 اسفند از ساعت 14 تا 16 در محل فرهنگسراي فناوري و اطلاعات it واقع در خيابان كارگر جنوبي، تقاطع خيابان جمهوري اسلامي برگزار خواهد شد
۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)



