۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

حلقه ها ( یکی از داستان های مجموعه هیچ چیز اتفاقی نیست)

حلقه ها
کوچه باغ لیزاز باران بود و ديوارهاي كاهگلي در خم كوچه گم مي‌شد. برگها زرد، قرمز و نارنجی روی زمین ریخته بودند. چند جای دیوار ترک بر داشته بود . پشت خم کوچه، میدان مانندي بود دور تا دورش رستورانهای سنتی . روی یکی از تختها نشستند. صدای رودخانه از پشت سرش می آمد. سرچرخاند. رودخانه گل آلود و کف کرده از وسط دره مي‌گذشت. به پشتی تخت تکیه داد و پاهایش را دراز کرد.
" آخيش ... چقدِ خسته ام. "
بالای سرشان، درخت گردویی نیم خزان ديده همراه باد شاخه هایش را تکان می داد. آب گل آلود به سنگهای بستر رودخانه می خورد و صدایش در دره می پیچید. از توی کیفش پاکت سیگاری در آورد: " کبریت داری؟"
مرد جیبهایش را گشت: " وقتی پیشخدمت اومد، بهش می گم بیاره. "
تك و توك، برگهای درخت گردو روی زمین می ریخت. مرد دستش را زیر چانه زده بود و به رفت و آمد پیشخدمتها و مشتریان نگاه می کرد. نگاهش روی انگشتان مرد ماند. حلقه نبود.
حلقه را توی انگشتش چرخاند. زیرش سفیدي مي‌زد. آن را از انگشتش در آورد و روی تخت آرام قل داد. حلقه غلتيد و روی زمین افتاد. به مرد نگاه کرد، رد نگاه مرد از روي برگها، جایی که حلقه افتاده بود می گذشت و به تخت روبه‌روی آنها می رسید. بلند شد و حلقه را از روی زمین برداشت. تکه برگی خشک به نگین آن چسبیده بود. با گوشه‌ي روسریش تمیزش کرد و آن را توی انگشتش درست همان جایی که جا انداخته بود گذاشت. مرد با انگشت هایش روی لبۀ تخت ضرب گرفت. صدای رودخانۀ کف آلود با تق تق آن در هم می آمیخت.
" نکن!"
" چی؟"
" می گم نکن! سرم درد می کنه. "
پیشخدمت جلو آنها روی تخت سفره‌ي پلاستیکی پهن کرد .
"يه کبریت هم لطف كن بیار!"
ته رودخانه دو شاخه می شد. تکه شاخه‌ای خشکیده روی آب بالا و پایین می رفت. گاهی به سنگ های کف رودخانه گیر می کرد، ولی امواج آب با فشار از سنگ جدایش می کرد و باز هم روی آب گل آلود بالا و پایین می رفت.
"عجب كبابي! بخور تا سرد نشده!"
هوس سیگار کرده بود.
" اشتها ندارم. سرم درد می کنه. "
سرش را به پشتی تخت تکیه داد . حلقه را توی انگشتش چرخاند و به غذا خوردن مرد نگاه کرد . مرد تکه های کباب را از هم جدا می کرد و با پلویی که از آن روغن می چکید ،می خورد . توی دلش چیزی چنگ مي‌انداخت. چشم هایش را بست و به صدای شرشر رودخانه گوش داد.
" پاشو بریم دیر می شه. آهای پسر! صورت حساب ما رو بیار. "

کوچه‌باغ لیز بود و تاریک. صدای پارس سگ ها از باغ های اطراف می آمد . مرد کنار او قدم بر می داشت . پایش به سنگی گیر کرد. سکندری خورد. دستش را به دیوار کاهگلی باغ گرفت. مرد به راهش ادامه داد. هر دو دستش را در جیب مانتواش كرد و پشت سر مرد راه افتاد. ماشین شان همان نزدیکی پارک شده بود . سوار ماشین شدند . خودش را به در چسباند. توی بزرگراه ترافیک بود . ماشین ها پشت هم قطار شده بودند . صدای بوق زدنشان آزارش می داد. ریز ریز جلو می رفتند . کمی جلوتر دو ماشین تصادف کرده بودند . سر چرخاند . آمبولانس گوشه ای ایستاده بود. کف زمین پارچه ای سفید بدنی را پوشانده بود . چشم هایش را بست. مرد نيم‌نگاهي انداخت: " چشماتو واسه چي مي‌بندي؟ زندگی همينه ديگه!" صدای موسیقی فضای ماشین را پر کرده بود.
ماشین جلودر پارکینگ ایستاد.
" تو برو بالا! ماشینو پارک می کنم می آم. "
کلید را توی قفل در چرخاند. مانتو و روسریش را روی مبل انداخت و از پنجره سالن به پایین نگاه کرد. مرد با تلفن همراه حرف می زد. پرده را انداخت و به اتاق خواب رفت.
روی تخت خواب دراز کشید. سیگاری آتش زد .انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد. دستگیرۀ در چرخید و مرد به اتاق آمد. رو به پنجره كرد و زیر سیگاری را روی شکمش گذاشت. صدای باز شدن در کمد توی گوشش پیچید. رويش را برگرداند. چمدان را از زیر تخت بیرون كشيد. دست هایش مدام در حرکت بود . لباسها را از کمد بیرون مي‌آورد و توی چمدان مي‌چپاند. روی انگشت مرد خط سفیدی افتاده بود .
" کفش مشکی‌هامو ندیدی؟"
" خوشحالم داری می ری."
مرد روی تخت نشست و سیگاری آتش زد. زیر سیگاری را به طرفش هل داد. کف زمین جورابها و لباسهای زیر مرد روی هم انباشته شده بود.
روی تخت خواب غلطی زد.
مرد سیگارش تمام شد. چمدان را برداشت و به طرف در اتاق رفت. چراغ خواب روشن بود.
سایه‌ي مرد کج روی دیوار افتاده بود و چمدان به بزرگی یک کوه شده بود . صدای به هم خوردن در خانه توی گوشش پیچید. حلقه را توی انگشتش چرخاند . دستش را جلو چراغ خواب گرفت. سایه‌ي دستش روی دیوار افتاد . سایه حلقه نداشت . حلقه را از دستش در آورد . خطی سفید دور انگشتش حلقه زده بود . دکمه چراغ خواب را زد. همه جا تاریک شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر