۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

رمان

بعضی وقت ها فکر می کنی نویسنده شده ای . وقتی توی غرفه انتشاراتم برای کسانی که کتابم را می خریدند امضا می کردم این حس در من ایجاد شده بود . فکر می کردم همه چیز خوب است من خوبم من نویسنده هستم !!! اما حالا حتی یک کلمه به رمان نیمه کاره ام اضافه نمی شود . من مانده ام با یک رمان نیمه کاره که نمی دانم انتهای آن چه می شود . ذهنم در گیر شخصیت های آن است ولی نمی توانم بنویسمش . فقط می توانم منتظر بمانم تا این حس لعنتی تمام شود و پایان رمان به ذهنم برسد. دلم می خواهد رمانم پایان خوشی داشته باشد اما نمی دانم نمی دانم ........

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر