ترسی
میان لب هامان
کلمات را کج می کند
و گوش هامان
همچنان ناتمام می ماند
همیشه داستان تمام می شود
با کلاغی
که به خانه بر نمی گردد
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
بداهه 2
فرار و بازهم دور شدن. همیشه فقط دور شده ای . هیچ وقت یک جا ساکن نبودی . تا می خواستی به چیزی یا کسی عادت کنی ، می رفتی با سرعتی که حتی خودت هم باورت نمی شد
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
بداهه1
شبها کشدار شده اند شبهایی که پایان نمی یابند.
روز ها خالی و سرد می گذرند
باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد
وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و
تمام تنم را موریانه ها
می جوند
خرت خرت
دستهایم را گم کرده ام وقتی
سواری از من پرسید
نشانی آبادی را
و من
با دستهایی که نبودند
به سمت خرابه های
آنطرف رود اشاره کردم
رودی که پر از
هیچ بود
روز ها خالی و سرد می گذرند
باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد
وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و
تمام تنم را موریانه ها
می جوند
خرت خرت
دستهایم را گم کرده ام وقتی
سواری از من پرسید
نشانی آبادی را
و من
با دستهایی که نبودند
به سمت خرابه های
آنطرف رود اشاره کردم
رودی که پر از
هیچ بود
اشتراک در:
پستها (Atom)