۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

بداهه1

شبها کشدار شده اند شبهایی که پایان نمی یابند.

روز ها خالی و سرد می گذرند

باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد

وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و

تمام تنم را موریانه ها

می جوند

خرت خرت

دستهایم را گم کرده ام وقتی

سواری از من پرسید

نشانی آبادی را

و من

با دستهایی که نبودند

به سمت خرابه های

آنطرف رود اشاره کردم

رودی که پر از

هیچ بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر