۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه
خاکستری
این که تمام مدت توی دلت چبزی چنگ بزند و تو نتوانی هیچ کاری کنی از حد تحمل خارج است . خسته ام خیلی خسته . گاهی دچار آن رگ پنهان رنگها می شوم به قول سهراب. این روز ها حال خوشی ندارم . آرامش کلمه ای است که مدتها پیش فقط شنیده بودمش و حالا حتی به یاد ندارم چه رنگی است . رنگهای زندگی همه در طیف خاکستری می گنجند و من در حسرت یک سرخی خونی یک زرد یک آبی دریایی هر روز می میرم و زنده می شوم . روزهای کشداری که شبهایش به کابوسهای بی خوابی مدام تبدیل می شود و من بدون اینکه بتوانم کاری کنم نگاه می کنم به آنچه می گذرد . وقتی نمی توانی هیچ حرفی بزنی . هیچ کاری کنی و فقط باید منتظر بمانی . انتظار مرا می کشد. حست را نمی توانی بگویی حتی اگر سرخ است باید خاکستری نشانش دهی . توی تنهایی خودت می مانی با همه ی سوالهای بی پاسخ و چرا هایی که مدام توی سرت می کوبد . همیشه دیر است همیشه . به قول فروغ تو هیچ وقت پیش نرفتی تو فرو رفتی . وقتی دیر می رسی دیگر چه کاری از دست تو بر می آید جز اینکه نظاره گر آنچه می گذرد باشی و هر روز چنگی که توی دلت می زند بیشتر شود . امروز بیشتر از همیشه خاکستری ام با این که در حسرت سرخی آتشی می سوزم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر