۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

نا تمام/ شعری از مریم حسین زاده

ترسی
میان لب هامان
کلمات را کج می کند
و گوش هامان
همچنان ناتمام می ماند

همیشه داستان تمام می شود
با کلاغی
که به خانه بر نمی گردد

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بداهه 2

فرار و بازهم دور شدن. همیشه فقط دور شده ای . هیچ وقت یک جا ساکن نبودی . تا می خواستی به چیزی یا کسی عادت کنی ، می رفتی با سرعتی که حتی خودت هم باورت نمی شد

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

بداهه1

شبها کشدار شده اند شبهایی که پایان نمی یابند.

روز ها خالی و سرد می گذرند

باید از کدام روزنه به بیرون نگاه کرد

وقتی چشمهای مرا خاک پر کرده است
و

تمام تنم را موریانه ها

می جوند

خرت خرت

دستهایم را گم کرده ام وقتی

سواری از من پرسید

نشانی آبادی را

و من

با دستهایی که نبودند

به سمت خرابه های

آنطرف رود اشاره کردم

رودی که پر از

هیچ بود