۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

بداهه 3

رنگ آبی هیچ چیز پیدا نیست
شاملو
شعر دیگری می خواهم
شعری که
بی رنگ باشد

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

داستان کوتاه/نسکافه ی تلخ

دلم برای داستان کوتاه تنگ شده . داستان های دو یا سه صفحه ای که تمام حس و حال لحظه ای ات را توی آن می ریزی . این روزها هر روز یک حال و هوا دارم گاهی بیشتر از یکی . صبح یک جور شب جور دیگر . رمانم در گیر ذهن پریشان من شده است. مثل من نمی داند به کجا می رسد. دلم داستان کوتاه می خواهد داستانی که در یک نشست دو ساعته تا حال و هوایم عوض نشده تمام شود . شاید داستان کوتاه مال نویسنده های عجول است و رمان را کسانی می نوسند که صبرشان زیاد است . یک داستان کوتاه توی این هوای پاییزی می چسبد مثل یک نسکافه ی تلخ.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

قسمتی از شعر سنگ آفتاب/ اکتاویو پاز

ای زندگی که باید تو را زیست، که ترا زیسته اند،
زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سربگردانی،
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود؛
اکنون آن لحظه فرا می رسد، به آرامی می آماسد،
به درون لحظه ی دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود.