تابستان امسال با هزار مشغله و سختی هایش دارد می گذرد تصمیم گرفتم رمانم را تا پایان همین تابستان تمام کنم
فکر کنید شخصیتهایی را باید به سرانجام برسانم که هیچ چیز از سرانجام نمی دانند
باز هم برای ذهن پریشان من داستان کوتاه می چسبد مثل بستنی یخی توی ظهرهای گرم وقتی تو جلو تلویزیون نشسته ای و داری سریال مسخره کره ای میبینی
۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
تخته نرد
تخته نرد بازیی است که تو با تاس هایی که شانس آورده است هنر مندانه باید بازی کنی. گاهی اوقات ریسک لازم است تا بازی را ببری. زن فکر می کند تاس هایش را باخته حتی جفت شش . چه فایده تو جفت شش بیاوری وقتی همه ی خانه های ششت بسته است.
۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه
کابوس
کابوسهایت از بیداری را با خواب می توانی فراموش کنی و وقتی که خوابهایت در امتداد کابوسهای بیداریت است تو در دور تسلسلی گیر می کنی که نمی توانی از آن بیرون بیایی . قرص می خوری تا بخوابی توی خواب می خواهی بیدار شوی . بیدار می شوی با سر درد هایی که امانت را بریده است و باز قرص می خوری تا فرار کنی و این بار شاید بخوابی بدون کابوس . کابوسهایت تکرار می شود . کابوسهای مکرر مکرر. دو دنیای خواب بیداری پیوسته در چرخشی دوباره و دوباره به هم می پیوندد و آنچه که من را بیشتر از همیشه می ترساند تغییر عادت هایی است که در این دوره ی دغدغه های ذهنی و کابوس ها در این سن بوجود آمده است . تنش های ذهنی کابوس های دوره ای همیشه می رفتند و می آمدند . من با همه ی آنها کنار می آمدم اما نمی دانم توی این سن چه اتفاقی افتاده که این حالتها مرا دارند فلج می کنند . دیگر همه می فهمند که در گیری ذهنی دارم قبلا هیچ کس نمی فهمید چه درونم می گذرد انگار نقاب هایم تمام شده اند گم شده اند . توی آینه چشمهای خسته ای را می بینم که با من غریبه اند دیگر نمی شناسمشان . رد پای سن دارد خودش را نشان میدهد . فشارهای محیط باعث به هم ریختگی من می شود بدنم صدایش در می آید . یک روز سرم یک روز معده یک روز خستگی توی تمام تنم. خسته ام خسته .
۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه
شعری از چوکاش لوبین" با ترجمه ی حسین منصوری
آرزو
ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی
احوالی بپرسی
درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی
سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی...
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وُ
اشکهایم را ببینی.
ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی
احوالی بپرسی
درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی
سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی...
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وُ
اشکهایم را ببینی.
۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه
سال نو مبارک
اینجا بهار مدت هاست گم شده
اینجا خیابان هایش بوی بهار نارنج نمی دهند
اینجا چغاله بادام هایش مزه ندارند
اینجا هیچ چیز نیست
اینجا درختها جوانه نزده اند
اینجا دخترکان فال گوش
در شب چهار شنبه سوری
بخت خود را رقم نمی زنند
اینجا خاکستری هوا
با خاکستری من
در هم آمیخته
اینجا خیابان هایش بوی بهار نارنج نمی دهند
اینجا چغاله بادام هایش مزه ندارند
اینجا هیچ چیز نیست
اینجا درختها جوانه نزده اند
اینجا دخترکان فال گوش
در شب چهار شنبه سوری
بخت خود را رقم نمی زنند
اینجا خاکستری هوا
با خاکستری من
در هم آمیخته
اشتراک در:
پستها (Atom)