۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

کابوس

کابوسهایت از بیداری را با خواب می توانی فراموش کنی و وقتی که خوابهایت در امتداد کابوسهای بیداریت است تو در دور تسلسلی گیر می کنی که نمی توانی از آن بیرون بیایی . قرص می خوری تا بخوابی توی خواب می خواهی بیدار شوی . بیدار می شوی با سر درد هایی که امانت را بریده است و باز قرص می خوری تا فرار کنی و این بار شاید بخوابی بدون کابوس . کابوسهایت تکرار می شود . کابوسهای مکرر مکرر. دو دنیای خواب بیداری پیوسته در چرخشی دوباره و دوباره به هم می پیوندد و آنچه که من را بیشتر از همیشه می ترساند تغییر عادت هایی است که در این دوره ی دغدغه های ذهنی و کابوس ها در این سن بوجود آمده است . تنش های ذهنی کابوس های دوره ای همیشه می رفتند و می آمدند . من با همه ی آنها کنار می آمدم اما نمی دانم توی این سن چه اتفاقی افتاده که این حالتها مرا دارند فلج می کنند . دیگر همه می فهمند که در گیری ذهنی دارم قبلا هیچ کس نمی فهمید چه درونم می گذرد انگار نقاب هایم تمام شده اند گم شده اند . توی آینه چشمهای خسته ای را می بینم که با من غریبه اند دیگر نمی شناسمشان . رد پای سن دارد خودش را نشان میدهد . فشارهای محیط باعث به هم ریختگی من می شود بدنم صدایش در می آید . یک روز سرم یک روز معده یک روز خستگی توی تمام تنم. خسته ام خسته .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر